تبليغاتX
< دختر شیشه ای

تولد تولد تولدم مبارک

 

امروز 8 مهر به مناسبت تولدم اومدم آپ کنمو شما رو دعوت کنم ک

ه باکادو بیاین تولدم.البت

ه
کادوهای شما نظر هایی هستش که میذارید

.
منتظرتونم


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 3 قبل از ظهر
به قلم: مژگان |

در اين دنيا وصالي نيست جز هجر

 

در اين دنيا وفائي نيست جز حجر(سنگ)

 

در اين دنيا صفائي نيست جز مهر

 

در اين دنيا هوائي نيست جز سجر(زندان)

 

 

اشك در چشمان او حلقه مي زند وقتي كه مي آيي

 

قعر قلبش تا آسمان لبش تپش به پيشواز مي آيد

 

روا نيست اين چنين به عقب برگردي و

 

چشم ببندي و بهر ديگري به سفر ادامه دهي

 

چرا ! او منتظرت بود

 

  اين چنين نشايد كه نامش نهند عاشقي

 

تنهايي ام را نگاهت رقم مي زد

 

+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 4 بعد از ظهر
به قلم: مژگان |

خدا ما رو براي هم نميخواست


فقط ميخواست همو فهميده باشيم


بدونيم نيمه ي ما مال ما نيست


فقط خواست نيمه مونو ديده باشيم


تموم لحظه هاي اين تب تلخ


خدا از حسرت ما با خبر بود


خودش مارو براي هم نميخواست


خودت ديدي دعامون بي اثر بود


چه سخته مال هم باشيمو بي هم


ميبينم ميري و ميبيني ميرم


تا وقتي هستي اما دوري از من


نه ميشه زنده باشم نه بميرم


نميگم دلخورم از تقديرم اما...

+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 1 قبل از ظهر
به قلم: مژگان |

بايد تو رو پيدا كنم شايد هنوزم دير نيست


تو ساده دل كندي ولي تقدير بي تقصير نيست


با اينكه بي تاب مني بازم منو خط ميزني


بايد تو رو پيدا كنم تو با خودت هم دشمني


كي با يه جمله مث من ميتونه آرومت كنه


اون لحظه هاي آخر از رفتن پشيمونت كنه


دلگيرم از اين شهر سرد


اين كوچه هاي بي عبور


وقتي به من فكر ميكني حس ميكنم از راه دور


آخر يه شب اين گريه ها سوي چشامو ميبره


عطرت داره از پيرهني كه جا گذاشتي ميپره


بايد تو رو پيدا كنم هر روز تنها تر نشي


راضي به با من بودنت حتي از اين كمتر نشي


پيدات كنم حتي اگه پروازمو پر پر كني


محكم بگيرم دستتو احساسمو باور كني


بايد تو رو پيدا كنم شايد هنوزم دير نيست...

+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 6 بعد از ظهر
به قلم: مژگان |

کي‌ ميگه‌ مُرده‌ نفس‌ نمي‌کشه‌ ؟

 
کي‌ ميگه‌ نبض‌ِ جَسَد نمي‌زنه‌ ؟

 
چشمات‌ُ يه‌ دَم‌ به‌ اين‌ آينه‌ بدوز ،


ببين‌ اين‌ مُرده‌ چقدر شکل‌ِ منه‌ !


من‌ که‌ با هر نفسم‌ دَه‌ تا دريچه‌ وا ميشد ،


با صداي‌ زمزمه‌م‌ قُلّه‌ها جابه‌جا ميشد ،

 
حالا خيلي‌ وقته‌ مُردم‌ زيرِ ماسک‌ِ زندگي‌ !


آخ‌ ! اگه‌ دوباره‌ چشمام‌ از قفس‌ رها ميشد !

 
من‌ مثه‌ زلزله‌ام‌ ، شبيه‌ توفان‌ِ طبس‌ ! 


دَم‌ِ عيسا رُ نمي‌خوام‌ ، تو غروب‌ِ اين‌ قفس‌ ! 


نفس‌ِ منه‌ که‌ قبرستون‌ُ زنده‌ مي‌کنه‌ !


من‌ خودم‌ يه‌پّا مسيحم‌ اما بي‌تو ، بي‌نفس‌ !  

 
مي‌دونم‌ ، خوب‌ مي‌دونم‌ ترانه‌ عاشقانه‌ نيست‌ !


رنگ‌ِ واژه‌هاي‌ من‌ به‌ رنگ‌ِ اين‌ زمانه‌ نيست‌ ! 

 
وقتي‌ بين‌ِ مُرده‌ها زندگي‌ رُ صدا کني‌ ،


ديگه‌ هيشکي‌ گوش‌ به‌ زنگ‌ِ طپش‌ِ ترانه‌ نيست‌ !


تنها با تو ميشه‌ از رو سرِ تقويما پَريد !


تنها با تو ميشه‌ از عمق‌ِ گلايه‌ قَد کشيد !


بي‌تو اين‌ حافظه‌ي‌ گريه‌ شُمارُ نمي‌خوام‌ ! 

 
بيا ! از تو ميشه‌ ششعرِ ناب‌ِ زندگي‌ شنيد !

 
من‌ مثه‌ زلزله‌ام‌ ، شبيه‌ توفان‌ِ طبس‌ ! 


دَم‌ِ عيسا رُ نمي‌خوام‌ ، تو غروب‌ِ اين‌ قفس‌ ! 


نفس‌ِ منه‌ که‌ قبرستون‌ُ زنده‌ مي‌کنه‌ !


من‌ خودم‌ يه‌پّا مسيحم‌ اما بي‌تو ، بي‌نفس‌ !

+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 2 بعد از ظهر
به قلم: مژگان |


© 2006-2007 dariushkamani.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by D A R I U S H
> >
نویسندگان
پیوندها
<-LinkTitle->

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM
 
< <

قالب و كدهاي جاوا > < قالب و كدهاي جاوا